تبليغاتX
مداد های رنگی
مداد های رنگی
مجهول یکشنبه یازدهم شهریور 1386 19:57
در سکوت سرد لحظه ها


و در قفس محبوس ثانیه ها


 همه تو می شوم و بی اختیار نام زیبایت را میخوانم


در دستانم


نوشته هایی است که سرشار از شوریدگی برای توست


واژه ها همه شیدای تواند


در صبح آدینه


تو را فریاد می زنم


و در امتداد حنجره ها


تو را می جویم


ای همه غایت آمال و خواهش ما


چگونه نبودنت را باور کنم


وقتی ندای درونی ام اینگونه میگوید


در پی کیستی؟


در حالی که تو غایبی


وتو خود


مجهولی...............

 

فرا رسیدن سالروز ولادت مهدی موعود تهنیت باد

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

برداشت آزاد شنبه دهم شهریور 1386 18:13
Helicopter hair style.

 

Cute Girl Cring with dolls

 

the last picture.

 

Height Fright.

Solution for the Flu.

 

Cheap bluetooth technology

 

Airborne sledding

 

Boxing kangaroo

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

آن سوی پنجره پنجشنبه هشتم شهریور 1386 11:50

 

 

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر

 

روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما

 

بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخوردو همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

 

آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت میکردند...از همسر...خانواده...خانه.....یا تعطیلاتشان

 

با هم حرف میزدند.

 

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود مینشست و تمام چیزهایی که

 

بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد.بیمار دیگر با شنیدن حال و

 

هوای دنیای بیرون روحی تازه میگرفت.

 

او از پارکی که پنجره رو به آن باز میشد میگفت .این پارک دریاچه زیبایی داشت...مرغابی ها و قو ها در

 

آن شنا میکردند و کودکان با قایق تفریحیشان در آب سرگرم بودند و درختان کهن منظره زیبایی به آنجا

 

بخشیده اندو تصویری زیبا از شهردرافق دور دست دیده میشد.

 

بیمار دیگر که نمیتوانست آنها را ببیند چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و

 

احساس زندگی داشت.روزها و هفته ها سپری شد.

 

در یک روز پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بیجان کنار پنجره را دید که در خواب و با

 

کمال آرامش از دنیا رفته بود و در حالی بسیار ناراحت شده بودازمستخدمان بیمارستان خواست تا آن را

 

ازاتاق خارج کنند.

 

بیماری که همیشه سوی دیگر اتاق بود تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار

 

را انجام داد و پس از اطمینان از راحتی بیمار اتاق را ترک کرد.

 

بیمار به سختی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره

 

بیاندازد. حالا دیگر او میتوانست زیباییهای بیرون را با چشمان خودش ببیند.

 

اما هنگامی که به بیرون نگاه کرد در کمال تعجب تنها با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.

 

 

 

....................................................................................................

 

 

 

مرد با صدای بلند پرستار را صدا زد و موقعی که وی به بالین او آمد پرسید چگونه آن

 

بیمار به او از مناظر دلانگیز صحبت میکرد وقتی که هیچ کدام از آنها وجود نداشتند؟

 

پرستار پاسخ داد:شاید او میخواست به تو قوت قلب بدهد چون آن بیمار به کلی

 

نابینابود و حتی نمیتوانست این دیوار را ببیند...........

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

سخاوت چهارشنبه هفتم شهریور 1386 11:43

 

 

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

 

پسر بچه پرسید:بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت پاسخ داد "50 سنت"پسر

 

بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد .بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟

 

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصابانیت

 

پاسخ داد:"35 سنت"

 

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:"لطفا یک بستنی ساده"

 

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.

 

پسر نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت.

 

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دیده بود شوکه شد.آنجا در ظرف خالی بستنی 2

 

سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمـت.....

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

فقر چهارشنبه هفتم شهریور 1386 11:42

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که آنجا زندگی میکنند

 

چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

 

در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت درباره مسافرتمتن چه بود؟پسر پاسخ

 

داد:عالی بود پدرپدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

 

پسر پاسخ داد:فکر میکنم...

 

پدی پرسید: چه چیزی در این سفر یاد گرفتی؟

 

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چها تا.ما در

 

حیاطمانفانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها

 

بی انتهاست.....

 

در پایان حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود .پسر اضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا

 

چقدر فقر هستیم.....

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

نسیم یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 10:52
سلام

مدتی بود آپ نکرده بودم آخه خیلی درس داشتم

بعد از اتمام درس هم مسافرت و از این چیزا ....دیگه فرصت نشد

از همه دوستان خوبم تشکر میکنم که به من لطف داشتن

TinyPic image

تا میای به خودت بیای دبیرستان تموم شده و باید فکر کنکور باشی....

شب و روزت میشه کتابای کنکور و تستهای کتاب و این جور چیزا

وارد دانشگاه که شدی تازه میفهمی که دیگه همه چی تموم شد

چقدر راحت و آسون

 وچه زود تموم شد....

TinyPic image

این نمایش لیلی و مجنون چقدر طرفدار داره

شما حالتون خوبه؟ من که نه........

TinyPic image

بعدش هم که مثل همیشه اعتیاد.....

حالا دیگه تموم شد

TinyPic image

ولی کتاب همیشه تازه میمونه... همیشه.....

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

آفاق شنبه بیستم مرداد 1386 13:42
TinyPic image
  
TinyPic image
 
 
 
 
 
 
به خورشيد گفتم گرمي ات را به من بده تا به توهديه بدهم گفت:
 
 دستانش گرمي مرا دارند به آسمان گفتم : پاکي ات را به من بده
 
 گفت: چشمانش پاکي مرا دارند. از دشت سبزي زندگي اش را
 
 خواستم گفت : زندگيش سبز تر از اوست. از دريا بزرگي و آرامشش
 
 را خواستم گفت : قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز... از
 
 ماه تابندگي صورتش را خواستم گفت: وقتي نگاهش مي کنم خجل
 
 مي شوم. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت چشمان پاکت
 
 سبزي زندگي ات بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ نیستم...
 
نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

صبا چهارشنبه دهم مرداد 1386 13:39

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..

چون دنيا يه روز تموم ميشه.

نميخوام بگم که مثل گلي. ..

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه. 

 نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس. .

چون شب هم بالاخره تموم ميشه.. 

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي. .

 چون اب که هميشه پاک نميمونه

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

راز سه شنبه دوم مرداد 1386 13:59

باران که ببارد


چه عاشق باشیم


چه محتاج نان شب


باران خواهد بارید

 كاش ازوراي نگاه آسماني ات مي شدتمام حرفهاي تورافهميدياازميان اينهمه

ابرفاصله گذركردياتوبر زمين به من مي رسيدي يامن به آسمان نظر مي كردم اي

مهربان به هركجايي كه باشي درانديشه توخواهم بود حتي در سكوتي كه

مرادرخودخواهدراند....

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

نسیم پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:43

به نام خالق انسان به نام انسان خالق غم ها به وجود آورنده ي

اشكها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب هاي ايجاد

گرعشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

 

دوست دارم یک دریا بکشم

دریایی که آرام و زیباست

بدون موج و طوفان

هر کدام از مدادها

برای نقاشی من هنر نمایی کردند

از بین همه آنها

مداد سفید چقدر تنهای تنهاست

کدام نقاشی است که مداد سفید را

از این سکوت و تنهایی رهایی می دهد؟

آری

برای صفحه سیاه دفترم

که به رنگ عشق است

تنها مداد سفید

برایم کافیست

پس ای مدادهای رنگی

بدانید که مداد سفید

از بین شما

عاشق شده است

زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست

زندگی هنر یافتن پنجره در دیواری ست

زندگی به همین سادگی

 در همین نزدیکی ست

(ـــــــــــــ)

 

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

Copyright © 2007 - Site bus: افسون & Designer: sadeghjoon
online
Online Dating

*
*
*
*
*
*
*



معرفی وبلاگ به دوستانتان!
اسم انها:
او Email:
نام شما:
شما Email:
http://www.naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/Az_Karkhe.mid